گاهی گفته های نیچه حقیقتا شگفت آورند. مثلا جایی میگوید، وقتی انسان ها فهمیدند چیزی ماورای این جهان نیست و همه اش همینی است که از آن به خدایی مرده پناه می بردند چنان وحشت می کنند و چنان دچار پوچی می شوند که به مخدرات پناه می برند. لذت پرستی، هنر برای هنر، علم پرستی، صلح، عرفان و مطالعه زیاد.
بعد از کمتر از دو قرن از نیچه به همه این ها گرفتار شده ایم. اما جالب تر از همه برای من مطالعه زیاد است. مطالعه زیادی که اینجا آمده یعنی ما تا زمانی که میخوانیم می توانیم فکر کنیم و بعد از آن و با بستن کتاب دیگر فکر ما هم متوقف می شود.
.
دوستانی دلسوزانه هشدار داده بودند که محیط دانشگاه خطرهایی دارد و باید مراقب بود.
الان که نگاه میکنم حاصل حدود شش ماه رفت و آمد به دانشگاه این شده که کمتر فکر میکنم.
تماشای سهمگین فلاسفه بزرگ از پشت میکروسکوپ اساتید فیلسوف شناس دانشگاه، این حس را به آدم می دهد که گفتنی ها همه را گفته اند و اندیشیدنی ها همه اندیشیده شده.
آدم در دانشگاه دچار روزمرگی می شود. کم کم می شود یک کارت حافظه. یک مموری کوچک از کتاب ها و جزوات و گفته های قدما.
چیزی که در دانشگاه و مدرسه ندیده ام اندیشه ورزی و تفکرآفرینی است.